کوی یــــــــــــــــــــار

تبلیغاتــــ advertising

آخرین مطالب سایت کوی یــــــــــــــــــــار


واکنش دفتر آیت‌الله مکارم به یک جوسازی دروغ
تهدید خاموشی از سر کشور برداشته شد
بیانیه شدیداللحن کره شمالی علیه آمریکا
کاهش قیمت نفت به دلیل نگرانی از اشباع بازار


 

از آن هنگام، که آدم بر زمین آمد و سر بر خاک غم آورد و از درد فراق جنّت و فردوس بس نالید و اشک افشاند؛ من هم ذرّه ای بودم که از فرط فراغت ناله سر دادم.

در آن وقتی که قابیل ستمگر، تیغ بر هابیل پاک افکند و او را کشت؛ برای دیدن عدل تو ای عادل شمار لحظه ها آغاز کردم.

چون به غرس نخلها پرداخت نوح پاک طینت، چشم من دنبال کشتی نجاتت در افق های نه چندان دور غرق جستجو گردید.

در آن وقتی که ابراهیم تبر را با تمام قدرتش بر هر نشان شرک می کوبید؛ با هر ضربه اش از یک قفس آزاد گشتم، بال گستردم، چشیدم طعم آزادی. همان جا از دل و جان آرزو کردم که از زندان غیبت زودتر آزاد گردی.

در همان وقتی که عیسی مرده ای را زندگی بخشید، دلم پرواز کرد و رفت تا آنجا که دیدم؛ تو چگونه مردگان را زنده می سازی.

چون که موسی در مصاف ساحران افکند چوب دستیاش را؛ در افق دیدم که شمشیرت چه سان برچید ملک ظالمین را.

محمّد خاتم پیغمبران وقتی که قرآن را تلاوت کرد "نرید اَنَّ مُنَّ" را نوید دولتت دیدم.

صدای ناله ی زهرای اطهر چون فضای مهبط وحی خدا پر کرد و دست حیدر کرّار برای حفظ دین، تسلیم بند دشمنان گردید به گوش دل شنیدم، دست های انتقامت اذن پیدا کرد تا دادش از آن بیدادگرها در ظهور خویش بستانی.

علی مرتضی "فزت و رب الکعبه" را چون گفت تیغ ذوالفقارش برق خود بلعید؛ در نیام خویشتن خوابید تا چون قبضه اش گیری شَرر بارد به جان دشمنان حق.

چون سبط اکبر مجتبّی نوشید آب کوزه مسموم را؛ از عمق آب کوزه ها من خود شنیدم این ندا:

مهدی بیا! مهدی بیا!

تیغی که در دست ستم، می ریخت ثارالله را؛ فریاد می کرد: ای خدا کی منتقم خواهد رسید؟ کی ظلم گردد ناپدید؟ کشتند دیوان خسروان. ظلمت سرا شد این جهان.

، و اکنون هم، برای من، برای ما، فقط یک شاخه نرگس به جا مانده و بویش از وَرای سالها و قرن های دور مشام جانمان را محو خود کرده است و او مهدی است.

نگاهم را، به قلب آسمان زرد افکندم. دلم بی تاب و چشمان شبم بی خواب. گل نرگس نمی بینم و گلدان های خالی را درون خانه می چینم. ندارد بی گل نرگس صفا گلدان؛ ولی دارد نشان از دوری و حرمان. دل ما از همان آغاز خلقت، منتظر بوده است.

نمی دانیم آیا باغبانِ دل، دل ما را پر از آلاله خواهد کرد؟

نمی دانیم آیا تا زمان بازگشتش، شمع های جان ما پُر تاب خواهد سوخت؟

ولی هر سال قلب ما به وقت نیمه شعبان تپش های دگر دارد و با امید، نگاهش را به سمت درب خانه می نشاند و در تک ضربه هایش ناله امید می جوشد.

اگر چه سینه ها لبریز فریاد است و روح و جان ما، آلوده از ظلم است و بیداد؛ ولی دست دعامان رو به سمت آسمان رفته و روز جمعه دلهامان به سمت کعبه می چرخد؛ به این امید که قبل از رفتن خورشید از دروازه های شب، طلوع دیگری جان جهان را آذرین سازد.

خداوندا! ببین دستان ما خالی است. ببین دل های ما در انتظار عشق می سوزد.

تو را سوگند! بر یکتا گل نرگس، همین امسال را پایان وقت انتظار ما مقدّر کن. .

خداوندا! اگر خواهی که روح ما از این اجساد بستانی؛ تو را سوگند، بر مردی، که میدانی ظهورش آرزوی آخرین ماست؛ به وقت مرگ او را بر سر بالین ما بفرست. به نزد قلب های ساکت و غمگین ما بفرست. با او از تمام لحظه های منتظر بودن، سخن گوییم. ز رنج ظلم های رفته بر این جان و تن گوییم و گرد کفش هایش را به اشک چشم برگیریم. نگاه واپسین را بر رخ ماهش بیندازیم؛ سپس عزم سفر گیریم.

بیا مهدی! بیا مهدی! که درد انتظار تو، فروغ دیده ها را کشت و آتش در درون سینه ها افروخت؛ از آن آتش، پر پروانه دل سوخت؛ سپس در اشک شمع عمر مدفون شد.


بسم الله الرحمن الرحیم


جرات یا حقیقت؟؟؟

بازی جالبی ست...هیجان دارد خوشم می آید!

از آن بازی هاست که گاه در اخر  سنگینی دو جسم ناشناخته را بر دو سوی کله ات حس خواهی کرد که فکر می کنم بهشان می گویند"شاخ"

البته گاه پیش می آید که بعضی جر می زنند و در تلاشند جای شاخ روی گوش هامان کار کنند تا در جهت توسعه طولی انان قدمی برداشته باشند.(جسارت نباشد البته!!)

بازی جالبی ست.

البته نه برای گروه های دختر و پسری که می روند رستوران و  دور هم می نشینند روی تخت و بطری دلستر را می گذارند وسط و شروع می کنند به اراجیف پرسیدن و حیا نمی کنند از پرسیدن سوالات دهشتناک و شرم هم ندارند از دادن جواب های "آن جوری" و اصلا هم مهم نیست در قسمت جرات ،کار خلاف شرع بکنند....

این بازی جان می دهد برای اجرا بین کاندیداهای ریاست جمهوری....

اصلا این رسما یک ایده عالی محسوب می شود و حقیر هم یک ایده پرداز و در این هوای گرم حق بدهید به من که برای خودم در نوشابه باز کنم!!!

دیگر کلاه قرمزی و آقای همساده کفاف ما را نمی دهد....

میتوان مصداق عینی "اصن یه وضی" را در یک برنامه تلویزیونی با حضور همه کاندیداها و یک فقره بطری دلستر وطنی،دید و کلی هم حالش را برد.

اگر می شد چه می شد؟؟؟

همان برنامه اولی همه گوشی می آمد دستشان که چه کسی لیاقت اداره این کشور را دارد(ما تکلیفمان کاملا مشخص است ها!!)...

نباید گذشت از بحث گرانی پته هایی که در قسمت "حقیقت" بر آب می ریزد و  البته باز هم نمی توان گذشت از بد بینی هایی که ممکن است ملت(بخوانید امت!!) بعد از ان، نسبت به همه اهالی در عرصه سیاست پیدا کنند....

اما نمی توان هم از "حقیقت " گذشت....

آن هم حقایقی که بعضی از این کاندیداها دارند مخفی میکنند...

جرات می خواهد گفتن حقیقت...

...

جرات یا حقیقت...

عجیب بازی جالبی ست...



پ ن:  رای ما  دکتر جلیلی






روح خدا ، سرِ پرواز گرفت... 

عالمی سوگوار دنیای بی امام شدند....

بار امانت،امین میخواست!!

و او آمد تا دنیای امروز ما ، بی امام نماند!!





زیر تخت لانه ی یک جفت کبوتر بود.امام نشست روی تخت.

شروع کرد به خندیدن!پرسیدم :چرا می خندید؟

-شنیدم کبوتر نر به ماده می گفت:به خدا روی زمین هیچ کس را بیشتر از تو دوست ندارم به جز مردی که الان نشسته روی تخت.



با سم شهیدش کردند.

جنازه اش را گذاشتند وسط شهر تا همه ببینند به مرگ طبیعی مرده.

یکی از یارانش آمد جلو،کنار جنازه،بلند گفت:خودتان بگویید مولای من!شما را کشته اند یا به مرگ طبیعی مرده اید؟

همه دیدند که جنازه گفت: قُتِلَ...قُتِلَ...قُتِلَ...!


چند وقتی است که در محله های فقیر نشین خبری از زنبیل نیست...


السلام علیک یا موسی بن جعفر(ع)


پ ن:یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...

پ ن:برگرفته از کتاب آفتاب در محاق نوشته مرثا صامتی

پ ن: اللهم العن سندی بن شاهک...

پ ن:اللهم العن هارون الرشید...





با کمال تشکر خدمت همه دوستان عزیز و براداران و خواهران ارجمندی که با شرکت در انتخابات سال 1392 بار دیگر حماسه ای در تاریخ این مرز و بوم ثبت کردند را به عنوان عضو کوچکی از خانواده انقلاب به تمام مردم ایران تبریک و تهنیت می گویم .

لازم است با استفاده از این تریبون اعلام کنم .

آقای حسن روحانی شما رییس جمهور منتخب مردم ایران هستید و امیدوارم با کمک همه این مردم بتوانید گام هایی برای حل مشکلات این مردم بردارید می توانید برای حل این مشکلات بروی جوانان انقلابی همچون من نیز حساب باز کنید 


و سخنی هم با دوستان خودم  ..............

دیشب برام یه پیام اومد ........

از امروز جناب آقای روحانی رییس جمهور ماست هم کمکش میکنیم هم اگر خطایی کرد نقدش می کنیم نه تخریب 

نه شهری سقوط کرده و نه امان نامه ای گرفته شده و نه غربت امام حسین (ع) در کار است . 

مالک هنوز در پشت خیمه معاویه است ،چون جلو و عقب رفتنش نه در دست دولت ها بلکه با اشاره علی زمان است 

تکلیف  محوری تنها چیزی است که نا امیدی را ازبین می برد تا دیروز تکلیف ما برای رای آوری اصلح بود و از امروز ما تداوم گفتمان مقاومت در بطن جامعه است 

بقول رزمنده ها 

کی خسته است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دشمن.....


صلوات فراموش نشود .

جهاد از فروع دین است و همه ما می دانیم فروع دین دسته ای از اعمال هستند که بر همه مسلمانان (بطور حداقلی اهل تشیع که بنده اطلاع دارم ) واجب هستند .

به محض شنیدن نام جهاد نوع جنگ با دشمن آن به صورت مسلحانه متصور می شود و این از بزرگترین کم لطفی های ما به اسلام است که ان را محدود در جنگ مسلحانه در اذهان خود کرده ایم اما آیا این جهاد معناهای دیگری ندارد .

جهاد در انواع مختلفی است که از آن جمله جهاد در عرصه فرهنگی شروع میکنم و در ان نیز از بخشی صحبت می کنیم که در زندگی همه ما موثر است و آن چیزی جز سینما و هنر هفتم نیست که با عقب نشینی ما در ان  امروز صحنه را برای بازیگرانی چون گ.ف وکارگردانانی همچون ا.ف خالی شده است تا این افراد که نماد های فرهنگی کشور ما شوند و خیلی های دیگرشان که اگر قرارباشد ازشون اسم ببریم مثنوی نه منی می شود اینها هستند که الگو های جوانان ما و فرزندان ما می شوند در همین عرصه فرهنگی به شاخه هنر های نوشتاری میرویم که خدا رو شکر که ما در این عرصه حرکتهای نرمی دیده می شود که امیدوارم هرچه زودتر در این عرصه سرعت بگیرد و دیگر جوانان دنبال کتاب های هری پاتر و هزار نوع دیگه آن که امروز جوان به دنبال انها می گردد نرود اما در همین عرصه هم گاهی یادمان میرود درحال چه کاری هستیم خاطره می نویسیم یا داستان یا رمان یا زندگی نامه مثال های اینها هم زیاد است که گاهی از سر خود باز می کنیم به فکر جمع کردن رزومه کاری یا به فکر گرفتن بودجه از وزارت فرهنگ و ارشادیم تا انجام کار برای اعطلای فرهنگ این کشور . در بخش هنر و فرهنگ ما نیازمند جهادیم و کسی غیر از ما نمی تواند این جهاد را آغاز کند . مشکل ما در عرصه فرهنگی این بود که ما همیشه منتظر حمله دشمن بودیم امروز که همه ما در حال وبلاگ نویسی هستیم چون خاطرات تلخی از آن داریم که یک سری افراد با وبلاگ های خود به مقدسات ما حمله می کردند اکنون ما نیز اکنون وارد این عرصه شدیم بسیاری از ما فکر میکنند می توانند با نرفتن به سینما و ... همه چیز را درست کنند . خیلی چیز ها دست رییس جمهور نیست اگر ما باشیم سفارتخانه فرهنگی ایران سر از لوس آنجلس در نمی آورید .

اما عرصه دیگر آن علم است که امروز نیازمند هم تحول است هم تحرک 

تحول به سوی اسلامی سازی و تحرک به سمت پیشرفت زیرا آنچه که ما داریم اگرچه در بعضی موارد زیاد علم نبوده و تجربه ای بیش نیست ولی امروزه دنیا به حرف های کشور های گوش می سپارد که در این تجربه هایی که علم می نامند به بالاترین سطح رسیده باشد پس ما باید در کنار تحول در علوم به دنبال کسب این تجارب نیز باشیم البته مراقب باشیم که در دریافت این تجارب اذهان آلوده به شدت زیادند و باید از آنها تنها تجاربشان را گرفت و نه افکارشان زیرا این افکاری که از ذهن مسموم خارج می شوند جز آفت دارای چیز دیگری برای ما ندارد .

جهاد سیاسی

این نوع جهاد از همان ابتدای انقلاب آغاز شد و در آن برای ایران هژمون کشوری اهمیت نداشت وبرای ایران انسانیت ارزش پیدا کرد امیدورام که در اینده هم این چنین باشد ولی آنچه مورد بحث بنده است اصل جهاد است و لاغیر

و انواع مختلف دیگری از جهاد که هم من و هم شما به خوبی بر آن مطلع هستید بنده با نگاهی به زندگی شخصی اطرافیانم در این دنیا سکولار به جرات می توانم بگویم حتی نماز خواندن ما نوعی جهاد است . روزه مان نوعی جهاد است و امر به معروف نهی از منکر و... و هر کاری برای رضای خدا انجام دهیم بدون شک جهاد است و بدانید جهادهای ما پیشروی نداشته اند مگر اینکه ما خواسته ایم و این چیزی جز وعده  الهی نیست 

پس خسته نباشید جهادگران


صلوات فراموش نشود .


زبان این گناهکار قاصر از زدن حرفی از دوری قربت چند کلامی از زبان امام خمینی برایت مینویسم 

غم مخور، ایام هجران رو به پایان مى رود

این خمارى از سر ما مى گساران مى رود

پرده را از روى ماه خویش بالا مى زند

غمزه را سر مى دهد، غم از دل و جان مى رود

بلبل اندر شاخسار گل هویدا مى شود

زاغ با صد شرمسارى از گلستان مى رود

محفل از نور رخ او، نورافشان مى شود

هرچه غیر از ذکر یار، از یاد رندان مى رود

ابرها، از نور خورشید رخش پنهان شوند

پرده از رخسار آن سرو خرامان مى رود

وعده‏ دیدار نزدیک است ‏یاران مژده باد

روز وصلش مى رسد، ایام هجران مى رود


صلوات فراموش نشود .


این چند وقت موقع امتحاناته

گاهی اینقدر سرم شلوغ میشه که دیگه حتی فرصت سر زدن به وبلاگ دوستانی مثل شما رو ندارم اما اینو بایدمی نوشتم

 الان هم که دارم اینو مینویسم خیلی خیلی اوضاع خرابه داشتم از دفتر استاد تاریخ تحلیلی تو بخش معارف می میومدم بیرون که سری گردوندم اومدم تو سایت بالا همه چیز واسه نوشتن اماده بود حتی اگر بگم که سیستم که پشتش نشستم صفحه blog.ir توش باز بود رو باور نکنید .

ماجرا از این جا شروع میشه که ما تو رشته مون یه درس تقریبا محاسباتی داریم که اکثر بچه ها از میانترماش نتونستن یه نمره خوبی بگیرن اما به لطف خدا من تا الان نمره قبولیم رو گرفتم حالا بحث چیزه دیگه ای

این درس رو تا یه حدودی من بلدم دیروز از صبح اکثر بچه های کلاس زنگ زدن و واسه این درس ازم وقت خواستن تا یکمی براشون توضیح بدم 

 اوج این اتفاقات دیشب بود که 3 یا 4 تا از بچه ها اومده بودن منم داشتم براشون توضیح می دادم اینو بگم من همیشه تلاش می کنم کسی که دارم براش توضیح می دم رو به هیچ وجه ناراحت نکنم . اینقدر تو صحبت کردنم مواظبم که خدایی نکرده نکنه که یکی از بچه ها با خودش فکر کنه که اره این فکر کنه که آره ما فلان و بهمان و بیساریم نه اینکه بخام بترسم از اینکه کسی در موردم بد فکر کنه نه چون به این اعتقاد قلبی دارم که کسی که مورد قبول خدا است به رد خلق خدا مردود نمیشه از بحث دور نشیم .

 دیشب که بچه ها دورم رو گرفته بودن و داشتم براشون توضیح میدادم یهو دللم لرزید به خودم مغرور شدم نه اینکه گین تو رفتارم تغیییری پیش اومد نه اصلا .....

ولی تو دلم احساس لذت می کردم از اینکه یه سری افراد به من احساس نیاز میکنن ته دلم قند آب می کردن هرچی با خودم کلنجار می رفتم که این علمی که تو داری هیچی نیست و لی بازم این نفس سرکش این حرفا سرش نمی شد و کار خودشو می کرد .

می خواستم بلند بشم برم اما تو دلم می گفتم الان دوستام بهم احتیاج دارن نمیشه اونا رو تنها گذاشت بنابرین نشستم .

از دیشب برام یه سوال پیش اومده که نشستن من اونجا کار درستی بوده یا نه ....

 نمیدونم ولی هرکس که می دونه یا اینکه میدونه که کسی میدونه کار خوبی کردم یا اینکه باید می رفتم یک کمکی بکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟

 


صلوات فراموش نشود .
فصل امتحانات و برای همه دوستان پیش اومده که یه خودکاری رو بدیم به یکی و اونم واسه ما نیاره این واسه ما پسرا تبعاتش سنگین تره چون اون خودکار مثل مونس ما میمونه و همیشه سر همه کلاس ها با ما هست و اینکه یه دونه است باعث علاقه بیشتر ما به اون میشه و بعد از دست دادنش چقدردلگیر و ناراحت میشیم (بعضا دیده شده بعضی برای خودکار های خود تشیع جنازه می گیرن و بایک مراسم بسیار سطح اول اونرو به خاک می سپارن)
بگذریم ما هم که از دوستمون نارو خورده بودیم 
این فصل هم فصل امتحاناتو نمیشه تا دیدار دوباره صبر کرد رفتیم لوازم و تحریر که یه خودکار دیگه بخرم خلاصه انواع مختلفی خودکار بود بعد از پرسیدن قیمت اونها یکی که قیمت مناسبی داشت رو برداشتم و پولش دادم اومد بیرون یهو رو شیشه خودکار یه چیزی چشمم رو به خودش جلب کرد 
Made in India
اقا ما غیرتی شدیم یاد صحبت های آقا افتادم درخصوص تولید ملی برگشتم تو گفتم این خودکاری که شما به من دادید هندیه ایرانی شو ندارید اقا یک جوری این به ما نگاه کرد که انگار من در خصوص حوادث 11 سپتامبر اونو مقصر میدونم با تعجب گفت هند که کشور دوست و همسایه است . 
لبخند زدم و گفتم باشه ولی خب اگه مال خودمون باشه بهتر 
آقا ما اینو گفتیم این مسلسل حرف و گذاشت در گوش ما شروع کرد به زدن
آی زد.....
 آی زد ......
که نمیدونم ایرانی ها جنساشون بده و بدرد نمیخوره من هم که حوصله سر به سر و  بحث با یه پیرمرد رو نداشتم فقط گاهی سری تکان میدادم گاهی هم به نام تایید حرفاش حرفای خودم می زدم ولی خب یه ربعی ما معطل بودیم 
اخرشم گفت نه نداریم
 تو راه که میومدم داشتم فکر می کردم اصلا ما خودکار ایرانی هم داریم ؟؟؟؟


 پ ن: تو مسئله تولید ملی دلیل اصلی بی اعتمادی ما سابقه بد بعضی آدم های منفعت طلبه
پ ن : در خصوص بعضی محصولات باید آگاه سازی صورت بگیره 
پ ن : در آگاه سازی ها نه ساده گویی کنیم (راحت میره تو جیب میاد بیرون ) نه گذافه گویی آنچه تولید کرده ایم را تشریح کنیم 
و مهمترین نتیجه اینه که خودکارتون به کسی ندید 

صلوات فراموش نشود .


یه بنده خدایی برام تعریف میکرد این بنده خدا به حد کافی برای بنده مورد اعتماد بود که براتون این رو نوشتم من عینا و از زبان اون فرد براتون تعریف میکنم .

دقیقش یادم نیست اما ترم اول یا دوم دانشگاه بودم اون زمان عضو هیچ تشکلی نبودیم بیشتر اوقاتمون رو به بطالت میگذروندیم و میرفتیم آزادی و بیشتر تو شهر میگشتیم شاید بتونم ادعا کنم تمام شهر رو یه بار پیاده رفتم البته لازم به ذکر رگه های از مذهبی بودن در ما دیده می شد .

خلاصه اینکه با یکی از دوستام رفته بودیم از مشتاق در راه  به طرف آزادی تو خیابون شریعتی بودیم نرسیده به آزادی یکی از خانم های همکلاسیم  رو دیدم ، اگرچه این دختر خانم مانتویی بود اما به ظاهرش نمیخورد دختر بدی باشه خلاصه از ما رد شدن یکم جلوتر از منو دیدم چندتا پسر شروع کردن به متلک انداختن یه دعوای لفظی بین اونو دختر خانم و رفیق چادریش با پسرا شد اقا به ما برخورد که دارن به یکی از همکلاسی های ما دارن تیکه میندازن.

خیلی جذی به اون پسر گفتم آقا مزاحم نشو و سعی کردم حواس این پسر رو پرت کنم تا اونا اون صحنه رو ترک کنن و البته اینو بگم که داشتیم دعوامون می شد که دوستم منو کشوند کنار (این رو اضافه نکم این رفیق ما از زبون کم نمیاره اگرچه به مذهبی ولی گاها بد لات میشه)و خلاصه قضیه به خوبی و خوشی تموم شد.

 آقا چند روز همون دختر خانوم گوش به گوش به گوشم رسوندن که اون خانومی که ما واسه نهی از منکر اون کسی که به ایشون اهانت کرده بود جای تشکر ازم خواست که سری بعدی اینکار رو نکنم

اما هدف از تعریف این ماجرا چه بود  که دلیلش رو اشاره خواهم کرد .

اون چیزی که برای من بسیار مورد توجه بود این بود که این ماجرا رو دوستان بررسی کنند و هرکس نظر خودش رو بگذاره .


صلوات فراموش نشود .
صفحات سایت
i> http://pnuna.avaxblog.com/
  • http://wp-theme.avaxblog.com/
  • http://niushaschool.avaxblog.com/
  • http://miiniikatahamii.avaxblog.com/
  • http://sheydaw-amirhoseiwn.avaxblog.com/
  • http://akhbar-irani.avaxblog.com/
  • http://tanzimekhanevadeh.avaxblog.com/